ای دل! ای دل! ای دل!
آه اي دل غمگين ،که به اين روز فکندت ؟
فرياد که ازياد برفت آن همه پندت
اي مرغک سرگشته، کدامين هوس آموز
بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت ؟
اي آهوي تنهاي گريزان پريشان
خون مي چکد از حلقه پيچان کمندت
اي جام به هم ريختم ،صد بار نگفتم
با سنگدلان يار مشو مي شکنندت
آه ،اي دل آزرده ، درين هستي کوتاه
آتش به سرم مي رود از آه بلندت
جان در صدف شعر،گهر کردي و رفتي
صاحبنظرانند ،پشيزي بخنرندت
ارزان ترت از هيچ گرفتند و گذشتند
امروز ندانم که فروشند به چندت؟
جان دادي و درسی به جهان ياد گرفتي
ارزان تر از اين درس محبت ندهندت
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 1:29  توسط مرتضی قائم پناه
|
