يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 23:37  توسط مرتضی قائم پناه
|
كبوتر بچه ي قلبم سيه چشمان خود بسته
بيا وغرق نورم كن
بيا از حسرت ودلواپسي هر لحظه دورم كن
به خواب من بيا امشب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:0  توسط مرتضی قائم پناه
|
سلام... آقا!!! چند شب پیش داشتم به یه موضوعی فکر می کردم که این شعر وصف الحال آمد.
خودتان پیدا کنید پرتقال فروش را!!!
ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي، بي برگ و بار، زير نفس هاي آفتاب
در التهاب، در انتظار قطره باران، در آرزوي آب.
ابري رسيد ،
چهر درخت از شعف شكفت .
دلشاد گشت و گفت:
"اي ابر، اي بشارت باران!
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!"
غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت... 

خیلی درام بود. نه؟
راستی... علاقمندان به مطالب علمی جدید ترین مطلب مهندسی عمران سایت گواشیر را اینجا بخوانند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 0:59  توسط مرتضی قائم پناه
|
خیلی این متن به دلم نشست:
می گفت فقط اون دو نفر نیستن که می رن تو رختخواب. در واقع چهار نفرن، خودشون دو نفر و رویای یه نفر دیگه تو ذهن هرکدومشون. و شاید راست می گفت. و شاید رویای یه نفر هم نه همیشه، رویاهای مختلف. حتی رویای همون آدمی که بغلت دراز کشیده، رویای تصویری که خودت ازش ساختی. و مگه نه اینکه هر آدمی هم یه جور متنه؟ و تو ممکنه یه جوری بخونیش که کاملا فرق داشته باشه با اونجوری که خودش خودش رو می خونه؟ و مگه نه اینکه هر متنی می تونه به تعداد آدمای مختلف جورهای مختلفی خونده شه؟ و اون کنارت می خوابه و تو اونجوری که دلت بخواد می خونیش. توی ذهنت از خوندنت رویا می سازی. رویاها رو پر و بال می دی و گاهی اونقدر سورئال می شه همه چی که خودت هم یادت می ره چی به چی بود. اما از همه پیچیده تر وقتی می شه که متن های زندگی ات زیاد بشن. متن ها و تفسیرها و رویاها با هم قاطی بشن. و بدتر از اون وقتیه که دیگه نفهمی خودت رو چطوری باید بخونی. یهویی تبدیل می شی به یه متنی که زبونش رو اصلا نمی فهمی. یه سری نشانه که برات هیچ مفهومی ندارن. و بعد هاج و واج می مونی در برابر تفسیرهای مختلف آدم های مختلف از متنی که تو باشی. سعی می کنی گوش بدی ببینی چی می گن شاید یه خورده خودت هم سر دربیاری. اما از این همه تفسیر مختلف سرگیجه می گیری. بعد شروع می کنی به رویا ساختن. رویا بافی درباره متنی که شاید باشی. متنی که اصلا نمی دونی چطوری باید بخونیش.
شاید اصلا نباید تو قید و بند خوندن متن ها بود که مدام در حال تغییرن. شاید اصلا رویابافی هیچ اشکالی هم نداشته باشه. شاید اصلا باید فقط دم رو غنیمت شمرد و ول شد توی لحظه های کشدار و "سبکی تحمل ناپذیر هستی." شاید باید بیخیال تغییر دادن لحظه ها شد و گذاشت همینجوری طی بشن. شاید نباید خواب این لحظه ها رو به هم زد. بالاخره یه چیزی می شه. همیشه آخرش یه چیزی می شه...
برگرفته از وبلاگ خورشید خانوم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:17  توسط مرتضی قائم پناه
|
امروز هر چه نگاهش کردم مرا ندید
حقیر نیست چون من آنقدر عاشقم که حقارت او را حقارت
عشق خودم می بینم
ولی
آن نگاه چه بود
چرا نگاه زمانی معصومش دیگر مال من نیست
چرا
با تشکر از عسل خانم که این کامنت زیبا را گذاشته بودند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 23:4  توسط مرتضی قائم پناه
|
دوستان سلام
به قول پائولو کوئیلو، زندگی همیشه معجزاتش را زمانی نمایان می کند که فرد در نهایت نا امیدی و افسردگی بسر می برد... از تمام سختی ها و مشکلاتی که برایم در طول این روزها پیش آمده، به هیجان آمده ام و خدا را شکر می کنم. چونکه برای من نشانه ای هستند از لطف خدا... اینکه بالاخره معجزه زندگی رخ خواهد داد...
برای مدتی به خاطر تلاطمات و تالمات روحی و جسمی که داشتم و همینطور درگیریهای کاری که پیش آمد، مجالی برای انجام ادامه ترجمه کتاب یازده دقیقه نمانده بود. اما از امروز، به یاری خدا، ترجمه این کتاب را از سر می گیرم و انشاالله هفته آینده قسمت دیگری از این کتاب را خواهید خواند.
راستی! حتماً از بخش عمران سایت گواشیر دیدن کنید. بصورت افتخاری با این سایت شروع به کار کرده ام و تا به حال دو مقاله ارائه داده ام که امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیرد.
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:46  توسط مرتضی قائم پناه
|
عزيزم ! عشق نه مايه شرمندگي ست نه از سّر سرافکندگي .
جايگاه معشوق مشخص است .
در اين ميانهء عشق ورزي آنکه در اوج است عاشق است نه معشوق .
پس از عاشق شدن و عاشق بودن نهراسيم .
و بدان آنکه عظمت عشق ترا نشناخت صغير است و درخورتحقير ...
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:46  توسط مرتضی قائم پناه
|